![]() |
![]() |
|
| مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد×××قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد |
|
بعضی چیزها که فرو میریزد، فرو ریخته است. همهٔ عالم هم جمع شوند، نمیتوانند بنا را دوباره سرِ پا کنند. تازه گیریم که به زور داربست و پایه، سرِ پا شد؛ هیچ فکر کردهای این بنای بندزده شدهٔ سستِ لرزان، چه شباهتی به قبلش دارد؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 8:28 توسط م.عطوفی |
|
|
تأکید حافظ روی «نیاز نیمشب» و «وقت سحر» بیشتر از آن است که آدم آن را یک لطافت شعری و صرفاً برخاسته از طبع شاعر بداند. حافظ بیشک اهل سحر و دعای نیمشب بوده و از این طریق سلوکها کرده. وقتی آیاتِ ابتداییِ سورهٔ مزمل را میخواندم، به آیهٔ «إنّا سنُلقی علیک قولاً ثقیلاً» که رسیدم، دیدم علامه(ره) «قول ثقیل» را به دلالت ظاهر و نظر سایر مفسران، «قرآن» معنا کرده و نوشته: «این آیه در مقام تعلیل حکمی است که جملهٔ “قم اللیل الا قلیلا” بر آن دلالت دارد». به عبارت سادهتر خداوند در ابتدای این سوره -که جزء پنج سورهٔ اولی است که بر پیامبر نازل شده است- محمد(ص) را به شبزندهداری و نماز نیمشب امر میکند و علتِ این فرمان را کسبِ آمادگیِ حضرت برای دریافتِ قرآن که آن را به ثقالت و سنگینی وصف کرده میداند. از این آیه و آیهٔ ۷۹ سوره اسراء میشود فهمید که تهجد شبانگاه و قیام در لیل، آدم را به مقام و درجهای میرساند که قرآن از آن تعبیر به «مقام محمود» کرده و از پی آن، آدم را شایستهٔ حملِ قول و فعلی چنین سنگین، یعنی دریافتِ وحی میکند. ربط بین «نیاز نیمشب» و دریافتِ «قول ثقیل» و تأکیدهای مکرر اهلبیت و به تبع آنها حُکَمایی چون حافظ، هر آدمِ تنبل و خوابآلودهای را وسوسه و کنجکاو میکند که ببیند با «قم اللیل»ش شایستهٔ درک و دریافتِ چه «قول ثقیل» و «آب حیاتی» میشود؛ که فرمود: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ………. واندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند خدا از این نیمشبیها، روزیمان کند؛ انشاءالله. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 8:27 توسط م.عطوفی |
|
|
الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور...
سلام زیبای شب صورتت را پایین بیاور... پایین تر،حرفی دارم این روزها اینجا خیلی تاریک است؛چراغها را روشن میکنی؟! رب نوشت:این شبها بازهم من شده ام همان کودک قدیمی که نیمه شب بیدار می نشست و بهانه ات را میگرفت،با همان اشکها... اما نمیدانم آیا این دل هنوز همان دل است؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:2 توسط م.عطوفی |
|
ارزش آدمها
نفست حق بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:2 توسط م.عطوفی |
|
|
از سری پست های تقدیم به او... :
لذت هایی در زندگی هست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:0 توسط م.عطوفی |
|
|
نشستهای مثلِ بچهٔ آدم، شاد و شنگول داری کارت را میکنی، یک دفعه یک تصویرِ نه چندان گُنگ، از همین روزهای خوبِ چند ماهِ پیش، بیاینکه هیچ ربطی به الانِ تو و کارت داشته باشد، مثلِ یک رعد و برقِ بیصدا اما ویرانگر، سرزده از گوشهٔ ذهنت میگذرد و …
تو فرو میریزی؛ و اشکهایت…
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 14:16 توسط م.عطوفی |
|
|
در روزهای آخر اسفند کوچ بنفشههای مهاجر زیباست در نیم روز روشن اسفند وقتی بنفشهها را از سایههای سرد در اطلس شمیم بهاران با خاک و ریشه میهن سیارشان در جعبههای کوچک چوبی در گوشهی خیابان میآورند جوی هزار زمزمه در من میجوشد ایکاش ایکاش آدمی وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک یک روز میتوانست همراه خویش ببرد هر کجا که خواست در روشنای باران در آفتاب پاک. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 13:50 توسط م.عطوفی |
|
|
تبریک
آرزوی خوشبختی واسه یه دوست خوب،یه آقای مدیر که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم.خیلی جاها شادیها و ناراحتیامون باهاشون تقسیم شده،جاهایی باعث شادی ها و ناراحتیام بودن :) و هرچه بوده و هرچه هست از اون آدمهایین که گاهی واقعن به بعضی ویژگیهاشون حسادت کردم.... از سال ۱۳۸۴ تا امروز میشناسمشون و امروز امیدوارم هرجا هستند همواره شاد و خوشبخت باشن امروز سالگرد ازدواجشونه :) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 0:14 توسط م.عطوفی |
|
|
این چهارصد و هفتاد و پنجمین کتابی ست که می خوانم تا شاید کسی ...جایی... چیزی از معمای نهفته در نگاهت گفته باشد ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 11:13 توسط م.عطوفی |
|
|
رفت و تمام خاطرات شیرین کودکیم را با خود برد بالاخره رفت بالاخره توانست به آرامش برسد دردهایش ارام شد اری باباجونم رفت بابا بزرگ مهربون و خنده روی من 50 ر وز پیش بیماریش اغاز شد و بعد... عزیز دلم مهربانم او که در لحظه های اخر نیز مهمان نو ازی کرد و توصیه بر آن همه ما را به خصوص مامان بزرگ مهربون و مظلوممو با این دنیا و نامردیهای این دنیا گذاشت و رفت دلمون خیلی خونه خیلی ببینید چقدر نازه ببینید چه مهربونه باباجونم پیر نبود از کار افتاده نبود تمام بیماریش 50 روز شد تمام این لحظه ها فقط با یاد حضرت فاطمه ارام میگیرم دوستان عزیزم میخوام برا بابا جونم ختم قرآن کنم دوستان بگن هرکس چه جزئی را میخواند و باز مرور تلخ خاطرات شیرین گذشته: باباجون یادته منو رو پاهات مینشوندی و بالا پایین مینداختی ؟ یادته برامون قصه میگفتی یادته برام اشعار بابا طاهر میخوندی منو نه سر نه سامون افریدن پریشونم پریشون افریدن پریشون خاطران رفتند در خاک ..... یادته برام نی میزدی فلوت میزدی یادته چقدر دوست دااشتی همه دور هم باشیم پاشو و ببین حالا همه هستیم اما شما نیستی بزرگمون نیست میزبان مهربونمون نیست یادته از راه که می امدیم پا میشدی می امدی دم در استقبال یادته تا سر کوچه مشایعت بابا جونم دیگه به چه دلخوشی بیایم تو خونت دلم برات تنگ شده بابا جون تو که اینقدر زحمت کش بودی تو که اینقدر دریا دل بودی هیچوقت از کسی گله نکردی هیچوقت با کسی قهر و غضب نداشتی امیدوارم که روحت ارامش را دریابد حلالم کن خیلی به گردنم حق داری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 11:11 توسط م.عطوفی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
لطیفا مهربانا!
زدنیا دیده بستم تا به دامان تو آویزم که با معبود باقی عشق فانی را چرا خواهم؟ پناهم ده که از دلبستگیهای جهان تنها: تورا خواهم...تورا خواهم..تورا خواهم... |
| پیوندها |
|
مینی جون آقای پزشکی برای اینکه بفهمی یه آی دی نیست یا چراغ خاموشه کلیک کن:) شاید... شیطنت های یه دانشجو جامع ترین سایت ادبی ایران آوای مولیان کلاس ما |
|
RSS
|